تـــاریک و روشن مونالیزا

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

... خیالم راحت شد از این خوره جایزه. بالاخره نتایج جایزه گلشیری اعلام شد و "نگران نباش" و آن یکی"احتمالا گم شده ام" تندیس ها را بغل گرفتند و به خانه بردند. تبریک به خانم محبعلی و سارا سالار. واقعیت این است که اگر مثلا تندیس گلشیری در رفی از رف های کتابخانه ام باشد، گاهی نگاه نگاهش می کنم و به خودم می گویم:« هورا، دیدی بالاخره یک چیزی نوشتی که دیگران حلوا حلوایش کردند و پرتابت کردند آن بالاها.» و بعد باز به خودم می گویم:« اما آن بالاها کجاست مگر؟»

   دو ـ سه هفته پیش دوستی از دفتر روزنامه ای تماس گرفت و گفت:« فلانی چرا لالمونی گرفتی؟ بیا و یک چیزی هم تو بگو درباره این جایزه ها.» طفره رفتم و عاقبت گفتم:« من اصلا نمی دانم چی به چیست و کی به کی جایزه می دهد.» و خیلی جلو خودم را گرفتم که نگفتم:« اصلا بساط جایزه و داستان چه کوفتیه؟» گمانم سارتر بوده که یکجایی گفته:« وقتی هنوز هم در جهان ما کسانی هستند که از گرسنگی می میرند، رمان تهوع من چه ارزشی می تواند داشته باشد؟» راست می گوید این مرتیکه سارتر. گمانم داستان و داستان پردازی در زمانه ما به خصوص در کشور گل و بلبل ما ابزار نامناسبی ست برای تحمل پذیر کردن بار تحمل ناپذیر هستی. یکجور مرض است اصلا. یکجور خودویرانگری و خودکشی تدریجی ست.

    برمی گردم به بحث حلوای جایزه ها. سال ٨۵ مونالیزای منتشر را به ناشر سپردم. نوزده ماه تمام وزارت مفخم ارشاد ذره بین گذاشت بر سر کلمات آن و بعد هم وقتی مطمئن شد این کتاب نمی تواند همین چهار ـ پنج هزار مخاطب ناچیز را بشوراند و دنیا و آخرت مردم را بسوزاند، منت نهاد و با شرط و شروطی مفصل مجوز چاپ آن را تقدیم ناشر کرد. بگذریم که چه خون دل ها خوردم در این میان. و بالاخره بعد از دو سال چشم انتظاری کتاب چاپ شد. بعد از آن هفت ماه سکوت مطلق بود، انگار نه کاسه ای شکسته و نه ماستی ریخته! گذشت تا این که در عصرانه ای دلگیر دوستی خبر داد که توی ستون یکی از روزنامه ها چیزکی نوشته اند درباره کتاب. خب، بالاخره انگار یکنفر در یکجایی کتاب را دیده و خوانده بود. ذوق مرگ شدم! گذشت و گذشت تا این که یک روز موبایلم جرینگ جرینگ صدا کرد؛ دوستی پشت خط بود و گفت:« هی فلانی کتابت کاندید جایزه منتقدین مطبوعات شده.» باز ذوق مرگ شدم و جایزه واو و مهرگان و گلشیری هم به همین ترتیب و این ذوق مرگی ها ادامه داشت و آفت جانم شده بود.

    و حالا یک اعتراف. وقتی برای اولین بار شنیدم کتابم کاندید دریافت جایزه منتقدین شده تازه آن موقع بود که دست به دامان گوگل دانا شدم تا بفهمم اصلا این جایزه که می گویند چیست و آبشخورش کجاست و چه کسانی در پس ماجرا هستند؟ خب گمانم تقصیری نداشتم و ندارم. هیچ وقت در بند و بست ماجرای جایزه بگیرها و جایزه بده ها نبوده ام. چرا که این بیت رندانه حافظ همواره حلقه گوشم بوده که: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم               از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم.

    الغرض، در این میان از مونالیزای منتشر در جایزه واو تقدیر شد و بعد هم تندیس بهترین رمان دهمین دوره جایزه مهرگان را به آن دادند و این اواخر هم که کاندید جایزه گلشیری بود. ( راستی دوباره تبریک می گویم به خانم محبعلی و سارا سالار ) و گمانم این پایان ماجرای مونالیزای منتشر و حلوای جایزه هاست. حالا دارم فکر می کنم و به خودم می گویم:« هی فلانی، این کتاب های شوربختی که  چهار ـ پنج هزارتایی مخاطب دارند، مگر چه تاثیری می توانند بر کائنات بگذارند که بعضی ها اینقدر بر سر جایزه گرفتن و نگرفتن آنها، مافیا تشکیل می دهند، چیر می کشند، یقه می درند و بند تنبان شل می کنند!؟»

    سارتر عزیز، کاش هنوز زنده بودی و یک روز می آمدی این طرف ها. توی یکی از همین عصرانه های نفسگیر تهران، یک فنجان قهــوه با هم می زدیم؛ بعد یکـــی یک جلد از کـــتاب هایمان را بر می داشتیم، می بردیم می دادیم به این لبو فروش های نبش چهارراه سرچشمه و به جای آن سه ـ چهار قاچ لبو داغ می گرفتیم و می دادیم به رهگذری که همان اطراف قیقاج می رود و تلو تلو می خورد از شدت گرسنگی.

 

همین. 

/ 17 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پشم الدین

به یقین با نظر جناب شاهرخ میرزا در باب "نگران نباش" موافقیم, لکن مکتوب آن بانوی دیگر "احتمالا..." الحق و الانصاف کاری درخور می نمود. مبارکشان باشد. لکن به زم اینجانب منظر جنابعالی چیز ی فراتر از گلایه بوده در این دستخط که حکما از نگاه خشمگین جناب شاهرخ میرزا پنهان مانده است!

جهان

به قول سهراب : من از هجوم حقیقت به خاک افتادم...

کاوه بغدادچی

کار شما کتاب بسیار خوب و دوست داشتنی ای ئه و من مطمئنم تاحالا کسانی که باید می خوندن خوندن و بعد از این هم گذشت زمان همیشه بهترین یاور کتاب های اینچنینی ئه و حاشیه های کاذبی که حول کارهای بازاری موفق ایجاد می شه خیلی زود از بین می ره ولی کتاب موفق می مونه و بهتر دیده می شه. همیشه قابل دفاع ئه. بهتون بابت نوشتن «مونالیزای منتشر» خیلی تبریک می گم. همیشه هم توی وبلگم ازش دفاع کردم و موقع خوندن هم کلی حال داد. شاد باشید

احسان عسکریان

موید باشی گیوای عزیز شاید اگر تو هم دغدغه های دست چندم جامعه را هدف قرار می دادی و به جای خلق اثری هنری به ساخت وپرداخت اثری تجاری دست میازیدی و مثل بعضیها راجع به کتابت چنان حرف می زدی که انگار وحی است و بر تو نازل شده الان نه کتابت که خودت را هم حلوا حلوا می کردند. ولی خوشحالم و به تو دوست عزیز تبریک میگویم که اینگونه نیستی باز هم موید باشی

بي پدر خودشيفته

اینم فقط واسه اینکه برای یه دوست نظر عمومی گذاشته باشم. نه برای خودم و خودت که میفهمیم حرفای همو... همین حرفا رو میگفتم... برای همین حرفام تره خرد نمیکردی... شاید هنوزم فکر میکنی کسی که هنوز شروع هم نکرده, حق نداره درباره ی پایان نظری بده... شاید فکر میکنی فقط کسایی که وسط ماجرا هستن, میفهمن چه خبره...[ناراحت]

رامین

بعید می دانم بابت کتابتان .لبو فروش بهتان لبو بدهد ..در هر حال سعی تان را بکنید .

دانشجوی ادبیات بیچاره

یره با ای کتابت خیلی حال کِردُم! مخصوصا همو موخرش که فهمیدُم ای همه مدت سر کار رٍفته بودُم! دانشجوی بیچاره از فردوسی مشهد

هه‌ردی

چقدر لذت بردم از مونالیزای منتشر و چقدر غمگین شدم از جایزه گلشیری. من رمان را مثل شما نمی شناسم اما یک چیز را خوب می دانم: اینکه کار رمان تاثیر گزاري روي كائنات نيست، چرا كه هدف آن جز كشف معنا نيست. و تا آنجا كه مي دانم لازمه تغيير جهان خلق معناست نه كشف معنا. با خواندن خشم و هياهو بود كه فهميدم نگاه رمان به آينده نيست. فهميدم كه رمان همواره با لبخندي حزن آلود به گذشته نگاه مي كند. من از خواندن موناليزا ... شاد شدم و اگر آن چهارهزار نفر ديگر هم حس من را دارند فكر نمي كنم اهميتش كمتر از دادن لبو به دست عابران گرسنه باشد.

مصطفی مردانی

سلام... برای داستان جدیدی که این روزها نوشته ام، از شما منتقد و داستان نویس عزیز دعوت می کنم که برای قلم زدن یادداشتی قدم رنجه نمایید... با تشکر مصطفی مردانی تکه ای از داستان ... یکی از ما باید زنده بماند… گرد و توخالی بود؛ جسم سرد. پشت کمرم حسش می کردم. پرسیدم: «کدوم طرفی برم؟!» صدایی نیامد. از چراغ رد شدم؛ قرمز بود. سرمای گرد توخالی، از پشتم افتاد. کمرم را راست کردم. نفس عمیقی کشیدم. توی آینه خودم را دید زدم. عرق کرده بودم. پیشانی ام را پاک کردم؛ با آستین مانتو. ساکت شده بود. گوشی توی جیبم لرزید. با تکان هایش لرزیدم. برگشتم. نگاهش کردم. روی صندلی عقب نبود. اولین کوچه ای که دیدم وارد شدم. کمی جلو رفتم. جایی خالی دیدم. همان جا ماشین را پارک کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم. جیبم دوباره لرزید. تند نفس می کشیدم. سرم روی فرمان بالا و پایین می رفت. بو می دادم. عرق زیر بغلم بود. در ماشین را باز کردم؛ با دست چپم. لینک داستانم در بالکن http://balkon.ir/weblog/?p=147