در همین حوالی

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم...

 

   هفته پیش داشتم کتاب خاطرات زندان را می خواندم؛ نوشته شهرنوش پارسی پور. این کتاب پانصد صفحه ای شرح ماجراهایی ست که در زندان بر او رفته است؛ چه پیش و چه پس از انقلاب. به نظرم کتاب صادقی ست و نویسنده علی رغم رنجی که طی حدود ۵ سال زندان در دهه شصت دیده، موضع تندی نگرفته است و فقط آنچه را که بر او و دیگر زندانیان گذشته است روایت می کند. کتاب را می خواندم دائم فکر می کردم وقتی این ماجراهای دلخراش در همین حوالی اتفاق می افتاد چند ساله بودم؟ نسل من آن روزها پنج تا ده ساله بود و سرخوشانه توی کتاب ها این شعر گلچین گیلانی را می خواند که: باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان... داشتم کتاب را می خواندم و فکر می کردم چه می شود و چطور می شود که نسلی این طوری جان خودش و دیگران را می درد؟ باز داشتم فکر می کردم علی رغم لفاظی هایی مرسوم که آی دنیا، ما ایرانی ها ال و بل  هستیم و صاحب تمدنی آن چنانی و دینی این چنینی هستیم، باز چرا این شکلی به جان هم می افتیم و چرا نمی توانیم مجموع شویم بر سر یک سفره؟

   اگر به این کتاب دسترسی داشتید بخوانیدش. همین.

/ 5 نظر / 16 بازدید
بهنوش

نمی توانیم مجموع شویم بر سر یک سفره چون این دنیای اینچنینی ما با آن تمدن آنچنانی, اکنون جنگلی بیش نیست و درواقع اصلن سفره ای وجود ندارد! نسل به نسل هم بدتر می شود. نسل جدید که رسمن شکارچی ست. شکار که کرد, همان پشت و پسلها چارچنگولی می نشیند و تنها تنها می خورد! معلوم هم نیست چی خوار است؟ آن تقسیم بندی گوشتخوار و گیاه خوار کتاب علوم دبستان هم دیگر وجود ندارد. گروهی کلمه خوارند, گروهی سکوت خوار. عده ای فقط خیال می خورند و عده ای مارک خوار شده اند... بدتر از این هم می شود متاسفانه. باز جای شکرش باقیست که بود آن باز باران با ترانه با گوهر های فراوان, که هنوز بتواند بخورد بر بام خانه ذهنمان. نسل جدید می دانی چه می خوانند؟ تو خدای بی شریکی تو یگانه ای و دانا تو چه خوب و مهربانی تو که پاکی و توانا تو در آن زمان که نامی ز جهان نبود,‌ بودی در بسته ی جهان را به جهانیان گشودی ...... خزعبلات همینطور دو صفحه ای ادامه دارد تا به آخر که اینطور تمام می شود به هزار نقش زیبا گل و سبزه را کشیدی شب و روز و کوه و دریا همه را تو آفریدی

بهنوش

طولانی شد! بقیه: همین، حالا ما مرده، شما زنده، با این خوراک؛ "جان" که سهل است, پنج تا ده ساله ی امروز, فردا "جان جانان " خودش و دیگران را هم خواهد درید. این خط و این هم نشان+

بی پدر خودشیفته

واي فكرشو بكن. اون وقت كه تو كودكي ده ساله بودي احتمالا من هنوز به دنيا هم نيومده بودم!!! آخه تو جاي بابابزرگ من ميشي عمو شاهرخ. زمان ما ديگه از اين شعراي خوشحال توي كتابا نبود. به جاي ترانه ي همه چي آرومه من چقدر خوشحالم بود.[نیشخند]

رضیه

تو همین کتاب گفته ملتی که رقص نداند نمی تواند با ریتم زندگی کنار بیاید(نقل به مضمون) نکند رقصمان ایراد دارد که اینطوری شد؟

شهلا زرلکی

دسترسی به این کتاب که آسان نیست آقای گیوا!