چاک خواهم زدن این دلق ر یــایی چه کنم

روح را صحـبت ناجنس عذابی ســت الــیم

 

 

استاد فهیم و ادیبم آقای تراکمه که خود را از میراث خواران گلشیری می پندارد، بنده نوازی کرده اند، در روزنامه شرق مطلبی خواندنی در مورد پست قبلی ام نوشته اند، بنده را ملقب به القاب رنگینی همچون مزور و خزعبل گو و ... نموده اند.

سپاس از ایشان که زحمتی به جان شریف خویش هموار کردند و در میان این آب گل آلود، صیاد صدف شده اند تا مردم ما که شیفته ادبیاتند، فریب خزفی همچون کتاب بی قدر بنده را نخورند. سپاس آقای تراکمه عزیز. جایتان را در صفحات ادبی روزنامه وزین کیهان خالی می بینم!

در این باره باز خواهم نوشت. عجالتا می روم تا همچون سیمرغ عرصه ادبیات ( استاد تراکمه) یک نسخه دیکشنری فحاشی تهیه کنم تا مانند ایشان، خزف جانم را صدف کنم. 

.................................................

مطلب خواندنی استاد را در زیر می خوانیم:

آب زنیم راه را

   یونس تراکمه

 

«جایزه هوشنگ گلشیری» در مراسمی خصوصی برنده‌هایش را اعلام کرد و جایزه‌هایش را هم اهدا کرد. «جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات» هم طی بیانیه‌ای برندگانش را اعلام کرد و برگزاری مراسم و اهدای جوایز را منوط کرد به حضور احمد غلامی، دبیر جایزه. با این حساب پرونده جایزه‌های خصوصی در سال جاری بسته شد. اما در این یکی دو سال اخیر این جوایز باعث عکس‌العمل‌ها و جنجال‌های عمدتاً بی‌بنیادی در فضای اینترنت شد که بررسی کلی آنها منجر به نتایجی می‌شود که مهم‌ترین آنها کمک به تشخیص صدف از خزف است؛ هر چند این خزف‌ها در نهایت برای کوتاه‌مدتی بتوانند همپالکی‌هایشان را فریب بدهند.
---
علی خدایی دو کار را تقریباً هر روز انجام می‌دهد. هر روز اول صبح پیامک کوتاهی می‌فرستد که یا شامل مصرعی شعر است یا جمله‌ای کوتاه و مفرح؛ و هر روز، یا تقریباً هر روز، گفت‌وگویی تلفنی با هم داریم که یا در مورد کتابی است که خوانده‌ایم، که او خوانده است معمولاً یا در مورد حاشیه و متن بسیاری از مسائل و اتفاقات. دیروز که با هم صحبت می‌کردیم موضوع عکس‌العمل بعضی‌ها به این جایزه‌های غیردولتی مطرح شد. خدایی گفت تا اوایل دهه 70 شاهکارها و نویسنده‌های مطرح بدون هیچ گونه معارضه‌ای شناخته شدند و همنسلان آنها خود را در رقابتی می‌دیدند که سعی می‌کردند بدون هر گونه عملیات تخریبی خود را و آثار خود را به سطح آنها برسانند (منظور منیرو روانی‌پور، شهریار مندنی‌پور، ابوتراب خسروی و... است). اما حالا چی؟

حالا و مشخصاً در دهه 80 جریانی در ادبیات شروع شده است، جوان‌هایی دارند کار می‌کنند، و بعضی از آنها خوب هم کار می‌کنند، که در چند جایزه باقی مانده بخش خصوصی حضورشان را در میان برنده‌ها و نامزدهای این جوایز شاهد بوده‌ایم. ولی در بین همین جوان‌ها کسانی هم پیدا شدند که اگر کتابی هم چاپ کرده‌اند فریادشان بلند است که کتاب‌شان «دیده نشده» است. البته به‌طرز مزورانه‌ای از یک سو نمایش بی‌نیازی، و حتی بی‌خبری از جریان جایزه‌ها می‌دهند (مثلاً ادعا می‌کنند که حتی اسم این جوایز را هم نشنیده‌اند و برای شناختن‌شان در گوگل دانا! به دنبال آنها رفته‌اند) و از سوی دیگر به‌جای اینکه مطرح شدن کتاب‌هایی انگیزه شود در آنها تا بیشتر و جدی‌تر کار کنند، سعی در تخریب کل این فعالیت‌ها دارند (بگذریم که عرض خود می‌برند و...). در مطبوعات کمتر حضور این اشخاص را شاهدیم، و بیشتر دنیای مجازی عرصه تاخت و تاز آنهاست. اگر گاهی در مطبوعات هم ظاهر شوند، با چهره‌های بزک دوزک‌شده‌شان مواجه می‌شویم. اما چهره واقعی‌شان در وبلاگ‌ها یا در گودر و... به‌خوبی نمایان است (اینها اغلب گوگل می‌کنند، گودر می‌کنند و... ). آن چهره‌ واقعی را که می‌گویم می‌توان در لحن و موضوعاتی دید که بی‌محابا و بی‌آنکه اندکی اندیشه در پس و پشت حرف‌هایشان باشد، و با جسارت که نه با وقاحت، مطرح می‌کنند. دنیای مجازی جایی شده است که به راحتی می‌شود هر آسمان و ریسمانی را به‌هم بافت، برای چه کسانی؟ خب، مخاطبان‌شان هم که معلوم است... (آسمان و ریسمان به این معنی که هر جا کم آوردند به هر خزعبلی متشبث می‌شوند. خزعبلاتی از این قبیل که مثلاً به شکل و شمایل تندیس جوایز یا قد و بالا و دانش داوران ایراد می‌گیرند یا خیلی که می‌خواهند ژست‌های متفکرانه بگیرند مطرح می‌کنند که ادبیات چه وزنی دارد در مقابل انسان‌های گرسنه جامعه. یادمان باشد که دعوا بر سر همین ادبیات است و «دیده نشدن» کارهای همین حضرات!).
---
بپذیریم که به‌رغم این‌همه جنجال‌های بیهوده، ادبیات و داستان همچنان زنده است. زنده نه به دلیل این‌گونه جنجال‌های محقرانه. ادبیات هیچ گاه و با هیچ تعریف و در هیچ سطحی با حقارت کاری ندارد. جایگاه ادبیات روان‌های پرتنش و گاه زخم‌خورده انسان‌های صادقی است که با هر برگی که می‌نویسند سعی در کشف ناشناخته‌ای دارند؛ و ما مخاطبان ادبیات زنده می‌شویم، و در هر سن و سالی که باشیم جوان می‌شویم با کشف لحظه به لحظه داستانی که به ‌قول فاکنر نویسنده‌اش با عرق‌ریزی روح نوشته است. هر عکس‌العمل مخاطب، به‌صورت کاملاً خصوصی یا نوشتن نقد و نظری یا مطرح شدن در این‌گونه جوایز، اگر برای نویسنده مطرح است صرفاً به این دلیل است که در اشتراک می‌بیند جهانش را با دیگران. نبض این ادبیات در بین جوانان نویسنده و هنرمندان راستین جوان دارد می‌تپد و این ما هستیم که باید گوش و هوش‌مان بشنود و بشناسد تپش این جریان زنده را. جریانی اصیل در عمق جاری است و این خرده‌موج‌های آلوده سطحی نمی‌تواند اندک خللی در حرکت این جریان ایجاد کند. و ما، با هر سن و سالی، چه شاد می‌شویم با کشف آن لحظه‌های شیرین ناب در داستان‌هایشان. جایزه‌هایی از قبیل جایزه هوشنگ گلشیری، نویسندگان و منتقدان مطبوعات و... این نوید را می‌دهند که باید «آب زنیم راه را»، چون خلف آن بزرگان سلف، در ادبیات معاصرمان، در راهند.

 

/ 7 نظر / 14 بازدید
پوریا فلاح

شاهرخ بشین داستانت را بنویس...تو حریف این برخوردها نیستی... چشم باز می کنی می بینی چماغ کلمات روی سرت هوار شد... حرفهایت را نمی خواستم لینک کنم ...اما نتونستم. بشین داستانت را بنویس.

شیخ پشم الدین

پیش تر از این هم گفته ایم, اکنون نیز می گوییم که خطابه ی جنابعالی به زعم اینجانب در همان کلام نغز خلاصه شده بود که" اما آن بالاها کجاست مگر؟!" به گمانمان آن پیر فرزانه جناب یوسف الملک تراکمه در این میان مگسک تپانچه شان را اشتباها به سمت شازده نشانه رفته اند. در آرامش همیشگی تان به مصحف جدید بپردازید شازده شاهرخ خان, این وصله ها به شما نمی چسبد آقا.

داوود محبی

تراکمه جان مگه بازم امام داره می یاد اب زنیم راه را...

محمد ناظريان

محمد ناظريان٩:۳٦ ‎ق.ظ - یکشنبه، ۱٢ دی ۱۳۸٩ دو تا كامنت برات گذاشتم كه حذف كردي ولي مهم اين است كه حداقل اشتباهات اين دو خط نوشته ات را اصلاح كردي. كپي يكي از كامنت ها از همين پنجره اين است: استاد فهیم و ادیبم آقای تراکمه که خود را سلف گلشیری می پندارد، منظورتان این است که تراکمه پدر یا پدربزرگ گلشیری است؟ اصلاً صحبتی از کتاب شما نکرده این بابا فقط به دو نکته از پست قبلی تان اشاره کرده است. یکی آن جا که به دروغ نوشته اید که جایزه منتقدان مطبوعات را نمی شناسید و برای شناختنش به گوگل مراجعه کرده اید، یکی هم آن جا که واقعاً ریاکارانه و بدون این که ربطی به موضوع داشته باشد پای آدم های گرسنه را به وسط کشیده اید. بحث کتابتان کجای این مطلب آمده؟

بهنوش

عجب! با اینهمه جنگجو که دارد این ادبیات بیمار, دیواری کوتاه تر از دیوار شما پیدا نکردند این آقای تراکمه؟!!!

احمد

آقاي گيواي عزيز واژه هاتو حروم نكن خودتو تا سطح تراكمه پايين نيار گلشيري و بزار همينا بگردونن لايق اين جايزه همون «نگران نباش» هستش

رضا

مي بينم بد جوري جلز و ولز مي كنيد. تراكمه آب ريخته در لانه موچه ها؟ ظاهراً تيرش خيلي خوب خورده به هدف. اين دو سه سطر را يك بار ديگه با حوصله بخونيد بد نيست. خيلي با حاله! «در مطبوعات كمتر حضور اين اشخاص را شاهديم، و بيشتر دنياي مجازي عرصه تاخت و تاز آنهاست. اگر گاهي در مطبوعات هم ظاهر شوند، با چهره‌هاي بزك دوزك‌شده‌شان مواجه مي‌شويم. اما چهره واقعي‌شان در وبلاگ‌ها يا در گودر و... به‌خوبي نمايان است (اينها اغلب گوگل مي‌كنند، گودر مي‌كنند و... ). آن چهره‌ واقعي را كه مي‌گويم مي‌توان در لحن و موضوعاتي ديد كه بي‌محابا و بي‌آنكه اندكي انديشه در پس و پشت حرف‌هايشان باشد، و با جسارت كه نه با وقاحت، مطرح مي‌كنند. دنياي مجازي جايي شده است كه به راحتي مي‌شود هر آسمان و ريسماني را به‌هم بافت، براي چه كساني؟ خب، مخاطبان‌شان هم كه معلوم است... »