داستانک بزنگاه

 

.

بیشتر از یک ساعت‌ می‌شد که مرد مایوس روی لبه بام برج نگین ایستاده بود. قبل از این که خودش را پایین بیاندازد، گفت:« بالاخره توی اون دنیا انتقامم رو می‌گیرم.»

روانشناس پلیس در نزدیکی‌ اش ایستاده بود، گفت:« احمق، آخرتی وجود نداره، انتقامت رو همین‌جا بگیر.»

او وقتی این را شنید پشیمان شد، خودش را پخش خیابان نکرد و از لبه بام پایین آمد.

 

پنج سال بعد، مرد مایوس به اتهام قتل هفت مرد و یازده زن بازداشت و سپس به اعدام محکوم شد!

/ 2 نظر / 8 بازدید
دان- حقیقی

داستانك خوبي نوشتي... اما ديالوگ ها خيلي خوب نشدن... اول اين كه به ديالوگ آقاي مايوس هيچ نيازي نداري دادا... حذفش كن... دوم اين كه روانشناس پليس هيچ وقت نميگه احمق... مرد مايوس رو نبايد عصباني بكنه... يه طوري با زبون خوش تر بايد حرف بزنه... هفت مرد و يازده زن ديگه خيلي كاريكاتور شده... البت شايد يه داستان كارتونيستي باشه... ولي اگه دو مرد و يك زن بود بهتر ميشد؟ خلاصه اگه يه زن بود خيلي ايدت بهتر وضوح پيدا ميكرد... داستان هاي بيشتري هم حول اون يه دو نه ز ن و دو تا مرد شكل ميگرفت. اين طوري كه تو گفتي قضيه تو ذهن خيلي قاراش ميش وضوح پيدا ميكنه.

بهنوش

بیشتر از یک ساعت‌ می‌شد که مرد مایوس روی لبه بام برج نگین ایستاده بود. قبل از این که خودش را پایین بیاندازد، گفت:« به چی داری فکر می کنی؟!!!» روانشناس پلیس که در نزدیکی‌ اش ایستاده بود، گفت:« به اینکه درست تره که آدم از دیگران انتقام بگیره یا از خودش.» او وقتی این را شنید پشیمان شد، خودش را پخش خیابان نکرد و از لبه بام پایین آمد. پنج سال بعد، مرد مایوس به اتهام قتل بک پلیس روانشناس بازداشت و سپس به اعدام محکوم شد!