کتابخوانی

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

گاهی کتاب می خوانم و این اواخر این ها را خوانده ام:

آویشن قشنگ نیست، نوشته حامد اسماعیلیون، نشر ثالث: شخصیت پردازی و تکنیک بسیار خوب و داستان هایی که غرق می‌شوی در آنها و گاهی هم غافلگیرت می کنند. گمانم بهترین مجموعه‌ای باشد که این اواخر خوانده‌ام.

شاخ، نوشته پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه: داستان هایی به هم پیوسته، بسیار ساده، خطی و در عین حال پر از ظرافت و دقت در دیالوگ ها. خلاقیتی که نویسنده در مجموعه اولش داشت را توی این یکی کتاب ندیدم. با این حال از خواندن آنها لذت بردم و یک جفت مرغ و خروسی که توی قصه‌های مجموعه هست بسیار عالی پرداخت شده‌اند.

از چهارده سالگی می‌ترسم، نوشته حسن محمودی، نشر چشمه: توی این مجموعه، داستان  اول و داستان" از چهارده سالگی می‌ترسم" را دوست داشتم، و اگر بخواهم تعارف های کشنده و مرسوم جماعت ایرانی را کنار بگذارم، می گویم: انتظار بیشتری داشتم از این کتاب اما آنطور که باید و شاید برآورده نشد! با اینحال همان دو سه تا قصه‌ای که گفتم راضی ام کردند.

عروس بید، نوشته یوسف علیخانی، نشر آموت: به لحاظ انسجام در ساختار قصه‌ها باید بگویم مجموعه خیلی خوبی ست. اما فضا، زبان و نثر با سلیقه‌ی من یکی چندان سازگار نبود.

من آقام یا اُلاغ؟ نوشته فرزاد حسنی، نشر افراز: چند وقت پیش، چند خطی درباره این مجموعه برای نویسنده‌اش نوشتم و هبه کردم به وبلاگش! گمانم نوشته بودم: انتظارم از داستان و قابلیت های ادبیات، بیشتر از این حرف هاست و برای همین مجموعه‌اش راضی ام نکرد. اما مشخصه بارز این مجموعه توجه نویسنده به سینما و تاتر است. گمانم دغدغه‌ی فرزاد حسنی بیشتر فیلمنامه و سینما باشد تا ورطه هولناک داستان!

پرتره مرد ناتمام، نوشته امیرحسین یزدان‌بد، نشر چشمه: این یکی را دوست داشتم. سه ـ چهار تا داستان خیلی خوب دارد این مجموعه، داستانی دارد به اسم "جنوار" که اگر بخوانید می‌ماند در تو به توهای حافظه اتان و لذت می‌برید. بی تعارف مجموعه خوبی ست. یکی دو تا قصه ضعیف هم دارد و کاش نویسنده اش بین این همه قصه قابل تامل این یکی ـ دو تا را نمی آورد توی مجموعه‌اش. مثلا داستان " دادزن" اصلا خوب نبود.

ابر صورتی، نوشته علیرضا محمودی ایرانمهر، نشر چشمه: قصه اول مجموعه یقه‌ات را، یا به نثر گلشیری یخه‌ات را می‌گیرد و نفست را بند می‌آورد. بی اغراق خیلی خیلی خوب است قصه‌ی ابر صورتی توی این مجموعه. قصه اودیسه و خواب شفیره‌ها و یکی دو تای دیگر را هم توی این مجموعه دوست داشتم. در مجموع مجموعه خوبی‌ست.

شب ممکن، نوشته محمدحسن شهسواری، نشر چشمه: در مورد این رمان یک چیزهایی نوشته ام توی پست قبلی.

فرزند پنجم، نوشته دوریس لسینگ، ترجمه مهدی غبرایی، نشر ثالث: روایتی بدون پیچش و شخصیتی به اسم بن دارد که نفست را بند می‌آورد. رمان خیلی خوبی‌ست این یکی و اگر نخوانده‌اید بخوانیدش.

آرزوی من آزادی‌ انسان است، این یکی اسم کتاب نیست، تیتر بزرگ یکی از آرزوهایم است، با فونت درشت و حسرتی درشت تر!

/ 9 نظر / 12 بازدید
فرزاد حسنی

سلام شهرخ جان یادداشتی برای شاخ نوشته ام که منتشر شده است و جالب آنکه مورد توجه پیمان هوشمندزاده هم قرار گرفته است . همچنین به زودی یادداشت مفصلم درباره آویشن نوشته اسمایعیلیون را نیز می توانی در وبلاگ بخوانی . درباره کتاب از چهارده سالگی باید بگویم برخلاف تبلیغ صورت گرفته زیاد نظرم را جلب نکرد اما ابر صورتی مجموعه ای دلنشین بود.

فرزاد حسنی

راستی مونالیزای منتشر را شروع کردم و دوروزه تمامش کردم . باید یک تبریک جانانه بگویم که البته حتما نیاز است حضوری باشد و با درآغوش کشیدن و بوسیدن و احسنت گفتن همراه باشد . پس تا لحظه دیدار همین را داشته باش که به دلم نشست و به زودی یادداشتی مفصل را در وبلاگ درباره مونالیزای منتشر خواهم نوشت . حس می کنم برای معرفی بیشتر نیاز به این کار باشد چراکه دوستان کمتر برای این رمان وقت گذاشته اند و چیزی نوشته اند . موفق باشی شاهرخ جان

بهنوش

خیلی "خوب" است که کتاب اینجا معرفی کردید. اما خیلی "بد" بود که از بین این 9 تا من فقط 3 تا را خوانده ام! می توان خواهش کرد یک پست دشوار درباره معنی "خوب" بنویسید؟ من کلن زیاد درک نمی کنم! برای خوب بودن یک چیز, باید بد بودن آن چیز هم وجود داشته باشد. پس اینجا معنی بد هم اهمیت پیدا می کند. اما به همین سادگی قضیه فیصله پیدا نمی کند! بعد خود فرد مطرح می شود. بعد اقلیم. بعد دانش. بعد اخلاقیات. بعد قیاس پیش می آید. بعد نسبی بودن. بعد... بعد استنتاج و بعد انتخاب خوب یا بد اعلام می شود. و گاهی ما برای اینهمه فقط چند ثانیه ای فرصت داریم! ضمنن همین جا از اینکه در پست قبلی دان-حقیقی را عصبانی کردم و خودم هم عصبانی شدم از ایشان و از شما, دوستانه عذر خواهی می کنم. امیدوارم این باعث نشود که ایشان دیگر اینجا کامنت نگذارند.

جهان

تشکر از کار خوبی که تو این پست انجام دادید.امروزه روز دونستن یه مختصری از سیر کتاب قبل از تصمیم به خوندنش واقعا لازمه. خیلی خوب و به قول بهنوش خیلی بد که من هم همشون رو نخوندم که البته اگه عمری بماند تا آخر تابستون خونده می شن. واما آرزوی من به گمانم آدم شدن انسان است.

پلانتيگراد

سلام شاهرخ گيوه به پا ميگم با ادبيات ادبيات كردن واقعا آدم نويسنده ميشه ها. حلوا حلوا شايد دهن آدمو شيرين نكنه اما به قول شيخ اجل شاهرخ ورطه هولناك داستان خودش از اوت تعبيراتيه كه به آدم خوش خوشان ادبيات ميده. شاهرخ جان باور كن داستان نويسي اصلا هم ورطه هولناكي نيست. آخه آدم يه كم هم به جهان دور و برش نگاه كنه و فقط به چارتا رفيق و بقال سر محل كفايت نكنه بدك نيست. ببين عژيژم، در حال حاضر خيلي ها، خيلي خيلي خيلي ها دارن در اين جهان رمان و داستان مي نويسن و ورطشون هم هولناك كه نيست هيچ حالشو مي برن و نويسنده هاي قدري هستند. اين زنجموره اي سنتي رو بريز دور. تو لياقتت بيشتره از اين حرفاست كه وارد بازي من ادبياتي هستم و درد من بيشتر است و دنبه من لذيذتر است بشوي. تو مي نويسي، همين و تمام. ديگر در توصيف و شرح مراودات دروني ات با خودت سرود و نوحه و افسانه سر هم نكن. اين مال سيصد چارصد سال پيش بود قربون قد و بالات. تو نه شاخ غولو شكوندي نه چيز ديگه. تو يه نويسنده خوبي. يه كم دنبال خلاقيت باش. هر وقت مي نويسي با خودت بگو اين خلاقانه است؟ من از كجا بدونم كه اين خلاقانه است؟ من كه از ادبيات همكاران خودم در سطح ايران هم

پلانتيگراد

خبر ندارم چه برسد به همكاران جهاني. اين كامنت لعنتي رو نيمه كاره برات فرستاد اين اينترنت پدرسگ. چه ميشه كرد. آدم نبايد سخن بياره و ببره. زورت مياد كه روشنفكري خوش تيپ؟ مواظبت باش قانع نشي. دوست دارم خوش تيپ. آخه مو يه پنكه انگليسيوم كه آويزونه از زمين و آسمون آبودان

بهنوش

پیشاپیش با رخست از صاحب وبلاگ, می خواستم پاسخی بر کامنت پلانتیگراد( عجب نام روشنفکری خوش تیپی!) بگذارم. به دو جهت: اول اینکه اگر نظر ایشان خصوصی بود که بطور خصوصی ارسال, می شد. پس وقتی اینجا می آید, دیگر عمومی می شود. و دوم اینکه چون خودم گاهی دستی بر قلم دارم, خواه ناخواه, در مسیر باد این پنکه ی انگلیسی قرار می گیرم! و اکنون پاسخ: مستر! به گمانم شما ذکر هر روز و هر شبتان ادبیات است که به این خوشگلی نویسنده شده اید! اگر نویسنده اید, و اگر هم نیستید که بیرون از گود نشستن است. شاید هم معنای ورطه ی هولناک را نمی دانید. که در این صورت تمام حرفهایتان بی معنی می شود. ورطه ی هولناک همان جایی است که در کشاکش دهر, نه که سنگ زیرین آسیاب, که به راستی پهلوانی باید باشی که بتواند شاخ غول را بشکند. (تا بحال در کشاکش دهر بوده اید؟) و تمام آنهایی که مثل شما فکر می کنند می شوند همان خیلی خیلی خیلی هایی که به خیال خودشان نویسنده اند و شما عنوان کردید! وگرنه کدام نویسنده ی قدری ست که این ورطه را نشناسد, چخوف؟ مارکز؟ فاکنر؟ همینگوی؟ ... یا فرزاد حسنی؟! در خاتمه باز هم به گمانم وقتی جسمی که بین زمین و آسمان آویزان است سخن از خ

بهنوش

سخن از خلاقیت می راند, بدیهی ست که نداند بجای استفاده از کلمه ی "پدر سگ" می توان کلمات دیگری هم استفاده کرد که همان احساس را منتقل کند و اینطور به کلام قصار اش لطمه وارد نکند. شاید این توقع زیادی ست از ایشان که نقد بی پروای نویسنده ای را می کنند, اما بد نیست اگر شما هم کمی دنبال خلاقیت باشید مستر. آویزان یا بقول شما آویزون بودن که هنر نیست, آنهم از نوع انگلیسی اش. هست؟

مسعود

ممنون از زحمتی که برای معرفی کتابها کشیدی[گل]