نگاهی به: پرسه زیر درختان تاغ

..

.

.

.

.

.

.

.

.

: یک اندیشمند مایایی می گوید: هراس از آینده است که توجیه کننده رفتار کنونی ماست. علی چنگیزی در رمان" پرسه زیر درختان تاغ" گوشه چشمی دارد به این هراس‌ها و دقدقه‌هایی که زندگی انسان را در بر گرفته است. نمونه‌هایی که می‌توان گفت به سادگی می توانند بازگو کننده رفتار و کنش یکی از خود ما باشند. چنگیزی با انتخاب چندتایی از این آدم‌ها و پرداخت و دقیق شدن در زندگی آنها می کوشد لاقل بخش‌هایی از زندگی آنها را نمایان کند و در این میان خواننده را به فکر وادارد.

 بخش عمده رمان پرسه زیر درختان تاغ در حوالی روستایی به نام زنگی‌آباد سپری می‌شود؛ و روایتگر اتفاقاتی ست که طی چند روز در این روستا رخ می‌دهد. در این چند روز دو اتفاق مهم در زنگی‌آباد روی می‌دهد که همین دو اتفاق چهارچوب رمان پرسه زیر درختان تاغ را شکل می‌دهند. اولی ماجراهایی‌ست پیرامون مهندسی تهرانی( پرویز) که مامور تعمیر و نگهداری از یک کاروانسرای قدیمی‌ست. اما پرویز به یکباره تصمیم می گیرد، دست از تعمیر کاروانسرا بکشد و همان حوالی برای سر و سامان دادن به زندگی‌اش پی گنجی در دشت دقیانوس برود. و ماجرای دوم مربوط به پیرمردی‌ست( سالار) که دختر نانجیبش را زنده به گور کرده است. علی چنگیزی برای روایت این دو اتفاق، هوشمندانه راویان بی‌طرف متعددی را به کار می‌گیرد تا طرح داستانی‌اش را اجرا و به نمایش بگذارند. راویانی که از اهالی روستای زنگی‌آباد هستند و همین انتخاب چند راوی متعدد باعث می‌شود ماجرای داستان به صورتی بسیط و در عین حال جزئی نگرانه، از زاویه دید شخصیت‌های متعدد رمان روایت شود. به زعم من تا این جای کار همه چیز درست و به جا انتخاب شده است و نویسنده قالب مناسبی را برای اجرای رمانش انتخاب کرده است. به خصوص توانایی چنگیزی در پرداخت جزئی‌نگرانه شخصیت‌ها اغلب چنان دقیق و عینی‌ست که بدون اغراق تحسین برانگیز است." توی آیینه به صورتی که بهم خیره شده، خیره می شوم. چشم‌های پف کرده، گود افتاده، گونه‌های فرورفته و موهای جوگندمی بهم ریخته و ریشی که انگار موی سگ است. تیز تیزی و درهم برهم. شانه پلاستیکی جرم گرفته‌ام را از کنار آیینه برمی دارم. موهایم خیلی سخت شانه می شوند. دلیلش خاک و خل و کثافت است." ( از متن رمان ) نویسنده گهگاه با توصیفات دقیق این چنینی توانایی‌اش را در پرداخت شخصیت‌ها به رخ می‌کشد و نه تنها شکل ظاهری آدم‌های قصه‌اش را می‌سازد بلکه در لابه لای کلمات روان و جان آنها را نیز می کاود.

کاروانسرا:

اما علی‌رغم توفیق نویسنده در پرداخت مناسب و ریزبینانه اغلب شخصیت‌ها به عقیده من فضاسازی رمان گهگاه دچار اوج و حضیض‌هایی می‌شود. بخش عمده‌ای از رمان در کاروانسرایی قدیمی می‌گذرد، مکانی که نویسنده می توانست با معرفی و پرداختی مناسب، از آن شخصیتی معنادار خلق کند. اما نمی‌دانم چرا این اتفاق نمی‌افتد و کاروانسرا فقط یک کاروانسرای مخروبه عهد صفوی باقی می‌ماند که چند اتاق و در و تخته و یک حیاط دارد که قبری هم در گوشه‌ای از آن افتاده است. چنگیزی می‌توانست با بهره بردن از این مکان نوستالوژیک، به معنای سرایی که محل گذر است، به داستانش عمق و معنایی دو چندان بدهد، اما این موضوع مغفول می‌ماند و آنطور که باید و شاید از آن بهره نمی‌برد. به طوری که من توالتی را که در یکی از رستوران‌های بین راهی به تصویر می کشد را بسیار پر رنگتر و ساخته تر از کاروانسرا دیدم و این جای دریغ و سئوال را برایم باقی گذاشت که چرا نویسنده با وجود توانایی‌اش در پرداخت فضا از آنها سود معناداری نمی‌برد. البته به هیچ وجه منظورم استفاده سمبلیک از فضاها نیست بلکه تنیده‌گی امکانات یک داستان با سایر اجزاء آن است.

قصه‌هایی قدیمی در ساحتی مدرن:

رمان پرسه زیر درختان تاغ، راوی ماجراهایی‌ست که پیش از این‌ها در گوشه و کنار زندگی‌امان بسیار از آنها شنیده‌ایم و یا حتا ممکن است شاهد آنها نیز بوده باشیم. پس در این رمان لااقل به لحاظ ماجرا و نه تکنیک، با قصه‌ای بدیع رو به رو نیستیم؛ اما آن چه که این رمان را خواندنی و دلچسب می‌کند، نوع نگاه نویسنده به همین ماجراهاست. او سعی می‌کند بدون قضاوتی معنادار، از دید شخصیت‌های متعدد رمانش، ما را به تماشای این ماجراها ببرد و قضاوت را بر عهده خودمان می‌گذارد. و در این مورد نیز به عقیده من نویسنده توفیق لازم را کسب می‌کند، اما با این وجود در این بین سئوالی برایم ایجاد شد که نتوانستم در میان اوراق کتاب پاسخ درخوری برای آن پیدا کنم. همانطور که قبلا گفتم این رمان دو قصه مجزا دارد، پرویز که به دنبال گنج است و پیرمردی که دخترش را زنده به گور کرده. آدم‌هایی هم در این میان هستند که با این دو ماجرا درگیر هستند و در واقع همین آدم‌ها هم هستند که گوشه و کنار این دو ماجرا را آشکار می‌کنند. اما به زعم من این دو ماجرا یعنی داستان پیرمردی که دخترش را زنده به گور کرده و مهندسی که به دنبال گنج است، ارتباط معناداری با یکدیگر ندارند. گویی فقط نویسنده بهانه‌ی روایت همعرض این دو ماجرا را شخصیت‌هایی می‌داند که به نحوی می توانند گوشه‌هایی از این دو ماجرا را روایت کنند. که ای کاش نویسنده تمهید قوی‌تری را برای روایت همعرض این دو ماجرا در نظر می گرفت. هر چند به نظر می‌رسد (غلام) شخصیتی که مستقیما با هر دوی این ماجراها درگیر است، می‌تواند گشاینده، این نقطه کور باشد. اما او نیز نمی تواند آن طور که لازم به نظر می ‌رسد از عهده‌ی پیوند این دو ماجرا بر بیاید، و حداکثر این تردید را به وجود می آورد که آیا غلام باعث لو رفتن مهندس پرویز خواهد شد یا نه؟

سارا:

سارا نام دختری‌ست که دل به غلام، شخصیت ولنگار و کلاش زنگی آباد می‌دهد و از او باردار می شود؛ و به طبع آن شکمش بالا می‌آید. و حالا سالار پدر او، برای حفظ آبرویش یک روز صبح بیل و کلنگ به دست می‌گیرد تا سارای نگون‌بخت را زنده به گور کند. در این‌جاست که سارا با خود واگویه می‌کند: جخ امروز چه هوایی هم هست. خنک خنک انگار تو بهشت راه می‌روم. باد خنک که به تن و سینه و گردنم می‌خورد از درز پیرهنم تو می‌رود، یک حس خیلی خوبی بهم دست می دهد و ... . همه این‌ها را درست لحظاتی قبل از این که سارا زنده بگور بشود می‌شنویم و حتا او اقرار می‌کند که جنین توی شکمش را و زندگی‌اش را دوست دارد؛ اما چرا مانند یک قربانی دست و پا بسته به میل پدرش در گور دراز می کشد و از او می‌خواهد که او را دفن کند، معلوم نیست. سارایی که در صفحات پیشن بر ما معلوم شده است که دختری خنگ و گول نیست و حسابی هم از عهده‌ی خودش برمی‌آید!

دیالوگ و لحن:

یکی از قوت‌های رمان پرسه زیر درختان تاغ دیالوگ‌های آن است. دیالوگ‌های رمان بسیار به جا و سنجیده نوشته شده‌اند و به اصطلاح در متن خوش نشسته‌اند. به خصوص استفاده ماهرانه نویسنده از اصطلاحات و مثل‌ها، بدون این که این صناعت‌هات از متن بیرون بزنند، قابل تحسین است.

/ 1 نظر / 18 بازدید

خوب بود