نگاهی به نوشیدن مه در باغ نارنج

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

...

.

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

« تپه‌ی روبروی ایستگاه پوشیده بود با درختچه‌های تمشک، زاغی‌ها لابه‌لاشان، با علفی یکنواخت، انگار پرداختکار فرشی با قیچی پستی‌بلندی‌هاش را گرفته. فرشی که هنوز جلو آفتاب خشک نشده و لکه‌هایی اینجا و آنجاش به سبز سیر آنگاه روشن می‌زد.» داستانِ بلند نوشیدن مه در باغ نارنج نوشته مرتضی کربلایی لو با این توصیف بدیع از تپه‌ی رو به روی یک ایستگاه راه‌آهن آغاز می‌شود.

کریم تعمیرکار تاسیسات ساختمان است و برای تعمیر شوفاژخانه ای از کارافتاده‌ به روستایی بکر و دور از شهر آمده تا بعد از راه انداختن آن به شهر برگردد؛ به تهران. اما صاحب آن شوفاژخانه، دخترش و کریم، قرار است در این میان درامی را شکل بدهند که خواننده را تا صد صفحه با خود همراه کند. صاحب آن تاسیسات وامانده عالِمی دینی‌ست که ظاهرا عزلت گزیده است و به تنهایی با دخترش در کوشکی در میان باغ نارنج زندگی می‌کند. بن‌مایه داستان بلند نوشیدن مه در باغ نارنج بر پایه آنچه که در زمانی کمتر از بیست و چهار ساعت میان این سه تن می‌گذرد، شکل می گیرد. در داستان از کش و قوس‌های ظاهری داراماتیک خبری نیست و به جای آن اگر کش و قوسی رخ می‌دهد، کش و قوسی روانی و روحانی‌ست که در درون شخصیت‌های داستان روی داده یا می‌دهد. نویسنده داستان سعی کرده با انتخاب زاویه دید دانای کل و رسوخ به درون آدم‌های قصه‌اش آن‌چه را که در درون آنهاست بنمایاند. و گاه‌گاه حتا تا مرز شکست قید و بندهای مألوف نیز پیش می رود و به تفسیر و توضیح و یا حتا انتقاد از ذهن آدم‌های قصه‌اش می‌پردازد؛ و درست در همین جاست که رد پای پررنگ راوی و یا حتا نویسنده دیده می‌شود. و این دانای کل انگار شخصیتی می‌شود مضاف بر شخصیت‌های قصه که برای خودش حق اظهار نظر قائل است. دانای کلی که آنقدر پر رنگ می‌شود که گاهی نوع نگاه او به آدم‌های قصه و توصیفاتش، پررنگ‌تر از آن چیزی می‌شود که در ذهن شخصیت‌هایش می‌گذرد. و همین حضور پررنگ دانای کل است که رنگ و بویی شاعرانه به داستان می‌دهد و مخاطب را مجبور می‌کند جهان آن روستا را از دریچه چشم شاعر او ببیند. جسارت نویسنده در شکست حریم‌ زاویه دید تا یک جاهایی خوش نشسته است، اما گوشه و کناری هم هست که دست و پای نویسنده از میان کلمات بیرون می‌زند. مانند:« ساعت باطنی به قاعده‌ی ساعت‌های بیرونی چرخ دنده و فنر ندارد و به سرشت مجرد ذهن نزدیک‌تر است. از اندیشه‌های انسان منفعل می‌شود نه از زندگی کاری. بیشتر اندیشه ها هم که وقت شب می طلبد. چه آنچه در شب پدید می‌آید جاپاش استوارتر است و اندیشه چون همسایه ی خیال بازیگوش است که کارش از این شاخه به آن شاخه پریدن است بیش از معمول دنبال جاپای سفت است، اما در روز که فقط کار انسان شناگری طولانی ست خوابیدن آدم را چونان ماه شناور در آسمان ناپدید می کند تا دیگر در شناور ماندن در آب دست و پاش کوفت نرود.»ص 72

 

    نوشیدن مه در باغ نارنج،  شاخصه برجسته دیگری هم دارد و آن نثر داستان است؛ نثری که بیش از آن که پایبند و در قفس قواعد ملانقطی‌ها باشد، دست در کار تجربه و شکست نحو و ساختار جملات است. نویسنده با شکستن قواعد دستور زبان، مخاطب را وادار می کند جملات را مزمزه کند و راه به شاعرانه‌گی اش ببرد. اوج این شاعرانگی و غمازی نثر را در همان ده ـ پانزده صفحه نخست داستان می‌توان دید. جایی که به گمان من  تصاویر، توصیفات و تشبیهات بکری که نویسنده از ایستگاه قطار و روستا می‌دهد، در دل داستان خوش می‌نشیند؛ هر چند خواننده در میان پاره‌ای خطوط وا می‌ماند و مجبور است دوباره و چندباره پاراگراف یا خطی را به عقب برگردد. با این حال هر چه از صفحات نخستین کتاب دورتر می‌شویم گویی قوای خیالپرداز نویسنده نیز تحلیل می‌رود و توصیفات و تشبیهات بدیع آن کم و کمتر می‌شود.

 

   نکته آخر این که در پایان رمان یک سئوال قدیمی در ذهنم تکرار شد. نویسنده برای که می‌نویسد؟ کربلایی‌لو نیز مثل هر نویسنده دیگری دغدغه‌هایی دارد که ساحت داستان را برای بیان آنها انتخاب کرده است، و بی‌شک می‌خواهد کس یا کسانی از این ساحت بهرمند شوند. اما نوع روایت و نگاهی نخبه‌گرایی که نویسنده دارد، مخاطبین اثر را محدود به کسانی بسیار خاص می‌کند. به گمانم حتا مخاطب جدی رمان نیز در درک شخصیت آیت‌الله و آنچه در ذهن او می‌گذرد با چالش رو به رو می‌شود. معانی شهودی و اشارات عارفانه‌ای در بطن رمان هست که نویسنده برای بیان آنها تنها به اشاره و تلنگری بسنده کرده است. درک این اشارات ذهن آموخته‌ای مطلبد، و اگر مخاطب این اثر، درس آموخته عرفان و یا حتا علوم دینی نباشد، در پاره‌ای جاها، در می‌ماند. گویی نویسنده داستان نوشیدن مه در باغ نارنج، زیاد از حد به دانایی مخاطبانش اطمینان دارد، و یا به جذب مخاطبان حداقلی راضی‌ست.   

 

 

 

/ 6 نظر / 20 بازدید
عه تا

فرهیخته ی گرامی جناب اقای شاهرخ گیوا از شما دعوت می کنم در گفتمان تئوریک پیرامون ژانر خواندیدنی شرکت و نظر روشنگر خود را به دوستداران نوپای شعر و ادب حوزه ی مجازی هدیه فرمایید . با کمال احترام و دوستی عه تا

رضیه

حتما می خوانمش. فعلا کار مهمتری دارم: مونالیزای منتشر را می خوانم و آنقدر کیف می کنم که هر چند صفحه یکبار هی چند ثانیه کتاب و چشمهام را می بندم و از تعلیق لذت می برم.... این روزا دارم به جادوی قلم مومن میشم [چشمک]

ایمان عابدین

سلام مونالیزا رو اواخر پارسال خوندم. کار خیلی خوبی بود و به نظر من شایسته تقدیر. هرچند با برخی بخش هاش نتونستم ارتباط برقرار کنم اما در مجموع کار ارزشمندی بود و در این وانفسای کمبود رمان و داستان بلند خوب یک جواهر کمیاب بود. منتظر آثار بعدیت هستم. شاد باشی حق نگه دار

بهنوش

چه خوب!... چه جالب!... چه عجیب!... از توضیحات داده شده بر می آید که در این وانفسا, چنین داستانی باید خواندنی باشد. چه عجیب!... چه جالب!... چه خوب!...

من...!

"هر گفتاری پایانی دارد جز گفتار عشق ..." وبلاگ خیلی خوبی دارید و قسمتهای زیبایی از کتابها را انتخاب کردید. موفق باشید.