حکایت پندآموز مورچه سمج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لابد حکایت آن مورچه ای که دانه ای گندم به نیش گرفته بود و از دیوار راست بالا می رفت و تا هفتاد بار سقوط کرد و هرگز ناامید نشد را شنیده اید. و چه افسانه ها که از پس این حکایت ساخته شد که مثلا فلان کس با شنیدن حکایت مورچه و تلاش او چنان متحول شد که بیا و ببین و هی وای من!

الغرض، دیروز پشت پنجره اتاقم نشسته بودم که ناگهان دیدم آنسوی شیشه مورچه ای لاغر و لاجان خودش را از صورت غبارآلود شیشه بالا می کشد و یکی دو وجب که بالا مــی رود تلپی سقوط می کند. من هم بلافاصله یاد همان حکایت مشهور مورچه سمج افتادم و فکر کردم شاید این مورچه ای که حالا خودش را از شیشه اتاقم بالا می کشد، پند و الهامی هم برای من داشته باشد. جانم برایتان بگوید که خریدارنه به تماشای او نشستم و بی اغراق می گویم که مورچه بی نوا 83بار شبیه سنگنوردها شیشه را بالا رفت و سقوط کرد و باز بالا رفت و باز تلپی سقوط کرد. حالا من هم در این میان حیرانم و درمانده ام که این جانور مفلوک که نه دانه ای به دهان دارد و نه مسیری هموار، چرا این طور خــودزنی می کند و هی بالا می رود و هی سقوط می کند و هی هی می خواهد از این شیشه دو متری بالا برود؟ 

القصه ناگهان دیدم مورچه نیست و شیشه همینطور لحظاتی ست که بی هیچ اثری از جنبده ای لخت مانده. بلند شدم لته پنجره را باز کردم و سرک کشیدم آنسو ببینم چه بلایی به سرش آمده؟ ای داد و ای وای... دیدم مورچه بی نوا افتاده پای زوار پنجره و جان به جان آفرین تسلیم کرده! با خود گفتم پس چه شد آن پند و آن الهام و این ماجرا برای من چه فحوایی داشت؟ مایوس از دریافت الهام، بر سر آن مرحوم مغفور نشسته و اشک ریختم و فاتحـه ای نثار روح مطهر و نازنینش کردم. اما همین وسـطا بود که ناگهان فلاطون وار دریافتم آن چرا که باید می یافتم! فکر کردم عجبا سرنوشت این مورچه شباهتی کم نظیر دارد به زندگی من و چندتایی امثال من که دانه پوک داستان هامان را به دهان گرفته ایم و روی شیشه هستی می لغزیم و وقت و بی وقت هم تلپی زمین می خوریم! 

تا کی بشود که ما هم به قول هدایت ریق رحمت را سر بکشیم.

/ 5 نظر / 102 بازدید
رویا

خلاصه آخرش چی شد؟ یه ماجرایی شبیه این توی گودر خونده بودم. گمونم آخرش باباهه به بچه هه گفت دیدی؟ قرار نیست هر سعی و تلاشی به نتیجه برسه. خلاصه از این چیزا.

رویا

اینم یکی دیگه: نشسته بودیم با الکساندر نگاش می‏کردیم، بار صدم تونست دونه رو برسونه بالای دیوار. دونه گندم رو از پشت مورچه‏هه برداشتم گذاشتم دهنم. گفتم می‏بینی پسرم ؟ خیلی وقتا ارزششو نداره...

شیخ پشم الدین

خدا نخواهد آن "کی" را که شازده به انتظار نشسته است. لکن ظریفی می گفت: قبول مرض, نیمی از درمان است! و "عشق" هم که از ما می شنوید, ام الامراض است حضرت آقا!... عنایت می فرمایید؟

متین

گذشتگان انگار کاری نداشتند جز آماده سازی بستر امیدواری آن هم از نوع واهی برای آیندگان. این داستان مورچه’ خوشحال و امیدوار هم از همین مدل ها است. ما برای آیندگان چه به جا خواهیم گذاشت،... ؟؟؟؟؟!؟!!؟!؟ بماند.

تبادل لينك

سلام اگر مايل به تبادل لينك هستين لطفا" وبلاگمو لينك كنيد و بهم اطلاع بدين تا در اسرع وقت لينك شما رو قرار بدم http://epuul.mihanblog.com درآمد و پول از اينترنت اگر دوست داشتين لينكتون رو در لينكدوني آزاد " ايرانباكس" در قسمت وبلاگها هم ارسال كنيد www.iranbox.TK ممنونم موفق باشيد