دن کیشوت و تلویزیون

.

آه بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

این روزها بارها هوس کرده ام پنجره اتاقم را باز کنم، دو ـ سه قدم برگردم عقب، دستم را بیاندازم دور تلویـزیون، بغلش کـنم، ببرم تا جلو پنجـره، بیاندازمش پایین. دو طبقه را که سقوط کند به موزاییک کوبیده می شود و گرومپی صدا می کند. بعد لابد تکه پاره هایش پر و پخش می شود ایـن ور و آن ور.  و بعد هم حتما برای چند لحظه ای دلـم خوش می شود که دن کیشوت وار یکی از خدایگان دروغ را کشته ام! 

 

 

فریادی و دیگر هیچ. 

/ 5 نظر / 8 بازدید
بهارآذر

وطن !!! یک سو خلیج فارس , سوی دگر خزر ... سلام

بی پدر خودشیفته

ببین. حیفه. ولی اگه دلت خنک می‌شه بیا مال ما رو هم پرت کن پایین. خیلی سیـاسی نشو داداش. واسه مزاج نویسنده ها خوب نیست. واسه طرح جلدت جداَ و عمیقاَ متاثر شدم. عیبی یُخ![تایید]

مهرتاب

مونالیزا ی منتشر یکی از بهترین رمانهایی است که تا به حال خوانده ام تصاویرش دیوانه ام کرد

ماه تی تی

اندر خم یک کوچه ایم ... تلویزیون ! عااااااااااااااااااااااااااشق صفحه سیاهشم![خنده]