نگاهی به شب ممکن

.

تکنیک شب ممکن داستان آن را می‌بلعد. این درست همان حسی بود که بعد از خواندن رمان شب ممکن، نوشته حسن شهسواری به من دست داد. فکر کردم زود است این‌طور قضاوت کنم اما بعد از یکی ـ دو روز هنوز همان حسی را دارم که لحظه‌ای بعد از تمام کردن رمان.

   به هر تقدیر تکنیک و زبان رمان ( زبان در دو فصل اول ) به قدری پرداخته و کلمات و جمله‌ها تراشیده هستند که بر سر شوقم آورد که چیزی درباره‌اش بنویسم. هر چند گریزانم از نقد و نظر! البته به گمانم چیز زیادی هم نمی‌شود نوشت درباره شب ممکن. زیرا رمان جا به جا خودش را نقد می‌کند و کمتر جایی برای ایرادگیری خواننده می‌گذارد. مثلا راوی در فصل دوم رمان آن‌قدر در لا به لای روایت اظهار فضل می‌کند که حال آدم بد می‌شود و غرولند می‌کند:" آقای شهسواری واقعا ساختار ذهنی یک ویراستار روزنامه این شکلی‌ست!؟" اما طولی نمی‌کشد که در فصل بعد، نویسنده با هوشمندی حالی‌امان می‌کند که آگاهانه گند زده به شخصیت مازیار تا در فصل‌های بعد مستمسکی داشته باشد برای شکستن باور خواننده رمان. اما به گمان من رمان شب ممکن در همه جای متن همین است و می‌خواهد جیغ بزند:" مخاطب عزیز عدم قطعیت متن را داشته باش، به هیچ چیز نمی توانی اعتماد کنی!" تا یک جاهایی خوب و هوشمندانه است این به بازی گرفتن و به رخ کشیدن‌اش؛ اما بازی از فصل سوم به بعد لو می‌رود. این‌جاست که اگر مخاطب خرده هوشی داشته باشد می‌فهمد این فصل‌ها دور تسلسلی هستند که قرار است ادامه داشته باشند. پس خیلی زود بازی رمان، لااقل در بخش تکنیک جذابیتش را از دست می‌دهد. و به زعم من درست از همین‌جاست که مشکل رمان آشکار می‌شود. حالاست که دنبال داستانی پر و پیمان می‌گردی، ماجرایی فراتر از آن بازی تکنیکی و شکستن اعتماد مخاطب. اما در لا به لای سطور هر چه می‌گردی انگار قرار نیست حرف تازه‌ای بشنوی. فقط می‌بینی شهسواری اصرار دارد بازی‌اش را ادامه بدهد و جای هاله و مازیار و سمیرا را عوض کند و به ما ثابت کند که داستان در سطح و سطور دارای عدم قطعیت است. و از این‌جاست که به خودت می‌گویی این بازی تا بی‌نهایت می‌تواند ادامه داشته باشد و منتظر بدعتی دیگر می‌مانی. اما تا پایان رمان خبری نمی‌شود و حتا چیز درخوری به ماجرای رمان اضافه نمی‌شود. حالاست که از خودت می‌پرسی:" ببینم این وسط غیر از آن بازی تکنیکی رمان چی دست خواننده را می‌گیرد!؟"

مثل اغلب نقد و نظرهای مرسوم که در بند و پاراگراف پایانی، منتقدین آبی بر آتش انتقادشان می‌ریزند تا زهر آن را بگیرند! من هم بگویم که علی‌رغم این که گریزانم از نظر دادن، با این حال این ارزندگی رمان شب ممکن بود که بر سر شوقم آورد و وادارم کرد چیزکی بنویسم باره‌اش.

/ 6 نظر / 33 بازدید
بهنوش

جوانی ما در لابلای کلمات کتابهای بهرنگی و شریعتی و آل احمد و هدایت گذشت. نه که بگویم ما هم "مردمانی" بودیم , نه, ر-اعتمادی هم می خواندیم گاهی به فراخور حالمان هرچه بود, قطعیت یا عدم قطعیت, نه لزومی داشت به واسطه تکنیک به بازی گرفته شویم و نه حالمان گرفته می شد از اینهمه تهی بودن از معنا. راستش دیگر حالم از هر چه کتاب درباره ی شهر تهران و روابط سبک آدمهایش است بهم می خورد. یکی نیست به این آقایان بگوید ر- اعتمادی را خوانده ایم پدر جان, خیلی نویسنده اید همان بهرنگی و شریعتی و آل احمد و هدایت را بروز کنید, اگر توانستند؟

سارا

سلام ! یکی از آخرین کتابایی که خوندم همین کتاب شما " مونالیزای منتشر " بود. خیلی ماهرانه چند نسل و با یه تکرار دردآور پشت هم آورده بودین... حرفای زیادی تویه بعضی جمله هاتون بود که مطمئنم میکرد وقتم تلف نمیشه...فرصتی نیست...موفق باشید ! تا بعد... .

دان- حقیقی

اين خانم بهنوش با اين حرف هاي... انگار كه تهران و آدم هايش يك ذره و دو ذره است... كه ايشان حالا ديگر همه را تمام و كمال ميشناسند و .... جهت اطلاعتان اگر شما مردماني نبوديد... ما هستيم، هيچ وقت هم ر-اعتمادي نميخوانيم، شريعتي و آل احمد و بهرنگي هم به خندمان مياندازد... شهسواري همين سه تا كتابش، هر يك جمله اي كه به من گفته... به كل كتاب هاي آل احمد و بهرنگي و ر-اعتمادي ميارزد...

بهنوش

خدمت جناب دان-حقیقی عارضم که شما همچنان بخندید که خنده بر هر درد بی درمان دواست! ر-اعتمادی هم اگر نخوانده اید چیزی را از دست نداده اید ورژن جدیدش را در دست دارید قربان. ما هم که از همان اول گفتیم مردمانی نیستیم, شما که هستید, چرا خون تان را کثیف می کنید. بخندید پدر جان, بخندید, ما که بخیل نیستیم.

مجید سیدین خراسانی

سلام من نیز در زمینه ادبیات فعالیت دارم و از شما دعوت می کنم که به وب این حقیر سر زده تا از نظرتان بهره ور شویم. پیروز باشید