گفتکو

مدتی پیش خبرنگار روزنامه قدس، که اسم این روزنامه خیلی من را به یاد انتفاضه می‌اندازد! مصاحبه‌ای با من انجام داد که امروز به شرح ذیل چاپیده گردید.

ــــــــــــــ

گفتگو با شاهرخگیوا/ نویسنده رمان تحسین شده «مونالیزای منتشر» ؛


ورق می زدم و میخواندم، می خواندم و ورق می زدم!


* خدیجه زمانیان

 
«مونالیزای منتشر» حالا که چند تا جایزه گرفته و به چاپ دوم رسیده دیگر توی کتابفروشی ها پیدا نمی شود. کتاب، کمیاب شده و این خبر خوبی است. این یعنی حدود 2 هزار نفر، کتاب جایزه گرفته «شاهرخ گیوا» را خوانده اند. گیوا نویسنده جوانی است و موفقیتش برای دومین اثری که نوشته، حتماً دلچسب خواهد بود. کتاب او تا به حال چند جایزه گرفته که آخرینش جایزه مهرگان ادب است. از شاهرخ گیوا و اثرش بیش از این چیزی نمی گویم و توجه شما را به حرفهای نویسنده جلب می کنم.   

 
* * *


آقای گیوا، شما چقدر در نوشتن داستان، دغدغه مخاطب را دارید؟ قصه برایتان مهم تر است یا آدمهایی که قصه شما را می خوانند؟

    برای من هرگز مخاطب و شیوه روایت قصه، دو امر مجزا و جدای از هم نبوده. طبیعتا وقتی قالب قصه در ذهنم شکل می گیرد، و حتی موقع نوشتن، مخاطب بخشی از قصه من است که می تواند بر روند نوشته شدن آن تأثیر بگذارد. منظورم این است که موقع نوشتن، حواسم جمع است که برای چه و یا چه کسانی می نویسم. هرگز نمی توانم انکار کنم که من قصه هایم را برای این می نویسم که خوانده شوند. در عین حال، این گفته به این معنا نیست که انتظار دارم هر مخاطبی، با هر سطح سواد یا دیدگاهی قادر به درک قصه ام باشد. اما موقع نوشتن، طیفی از مخاطبان در نظرم هستند که به قصه نگاه جدی تری دارند و آن را فراتر از یک نوع هنری سرگرم کننده می بینند.

 
قالب «رمان» را برای این انتخاب کرده اید که این قالب با مخاطب بهتر می تواند ارتباط برقرار کند یا اینکه در این قالب بهتر می توانید قصه گویی کنید؟

 انتخاب قالب یک قصه به عوامل متعددی وابسته است. جهان داستان ساحت پیچیده ای است که نمی شود فقط یک یا دو عامل را مجزا کرد و گفت فلان یا فلان عامل در شکل دهی به قالب داستان تعیین کننده هستند. اما به طور کلی، فکر می کنم رمان یا داستان بلند امکانی ر ا فراهم می کند که بهتر می توانم چیزی را که در ذهن دارم، اجرا کنم.

 
چه چیزی باعث شد «مونالیزای منتشر» را بنویسید؟

پر واضح است که داستانها، مجموعه ای از دغدغه های نویسندگانشان هستند. خب من هم موقع نوشتن این رمان دغدغه هایی داشتم که آنها را ریختم توی دل کلمات. دغدغه هایی که به گمانم در جاهایی درد مشترکی است بین اهالی این نسل و حتی نسلهای گذشته تر. همین شد که سعی کردم حالا که به قول سهراب سپهری «خرده هوشی دارم، سر سوزن ذوقی» دغدغه هایم را در قالب داستان ارائه کنم. و این جوری شد که مونالیزا را منتشر کردم !

وقتی کتاب را می خوانیم، ناخودآگاه به یاد شازده احتجاب گلشیری می افتیم. آیا به عمد خواستید اثرتان رنگ و بوی «شازده احتجاب» را بگیرد؟

 در این که از گلشیری بسیار آموخته ام، شکی نیست. اما این که چرا ممکن است خواننده در فصلهای نخستین رمان، یاد گلشیری بیفتد، گمانم دلیلش همان درد مشترکی باشد که گفتم. و همین طور فضایی که دو سه فصل اول رمان در آن می گذرد. با وجود این، فکر می کنم جهان داستانی «مونالیزای منتشر» با آنچه در شازده احتجاب اتفاق می افتد، بسیار متفاوت است. بیماری ای که برای خاندان قویونلو اتفاق می افتد، می تواند در همه زمانها و همه مکانها اتفاق بیفتد.

به این صورت، به نظر می رسد شما در داستانتان خواسته اید به نوعی از نماد و استعاره استفاده کنید. این مساله را قبول دارید؟

 البته؛ این عشق جنون آمیزی که در رمان شاهدش هستیم، مسلما فقط یک عشق و یا کشش جسمانی بین شخصیتهای قصه نیست. این عشاق و ماجراها به چیزی اشاره دارند فراتر از خودشان. به امراضی اشاره دارند که مخصوص امروز و دیروز ما نیست. اگر یک نگاه کوتاه به تاریخمان بکنیم و به احوال امروزمان، می بینیم هنوز هم ایران و ایرانی کم و بیش گرفتار این عشقهای جنون آمیز است. و درست همین جاست که می شود شاهد استعارات و اشاراتی هم در این رمان بود.

 
آقای گیوا، برای آنکه فضای رمان را به زمانهایی که داستانتان را در آن روایت کرده اید نزدیک کنید، چه کرده اید؟ زبان شما نقش مهمی در این فضاسازی دارد. برای آفرینش این زبان چه کرده اید؟

قبلا هم گفتم، سعی می کنم مخاطب قصه هایم را از بین کسانی انتخاب کنم که نگاه جدی تری به مقوله رمان دارند. خب مسلم است که برای راضی نگه داشتن این مخاطبان، باید کمی بیشتر به نوک قلم فشار بیاورم! (هر چند مدتهاست سر و کارم با کیبورد رایانه است) اما برای اجرای این زبان، یک کار ساده می کردم، کتاب های مرتبط را ورق می زدم و می خواندم و می خواندم و ورق می زدم! این جوری شد که توانستم تا حدی خودم را به فضا و زبانی باورپذیر نزدیک کنم. البته، این را هم بگویم که هیچ وقت سعی نکردم مو به مو مثلاً زبان و لحنی را که در دوره قاجار متداول بوده، اجرا کنم. برایم همین، کفایت می کرده که مخاطب جدی ام زبان قصه را باور کند و بس.

آقای گیوا، دغدغه های نویسنده ای که می خواهد در ژانر تاریخی داستان بنویسد چیست؟

دیگران را نمی دانم، اما در مورد خودم باید بگویم معتقدم زندگی حالای ما تا حد زیادی محصول گذشته خودمان و گذشتگانمان است. توی فصل «غبار ثانیه ها» یکی از شخصیتها می گوید:« برای یک بار هم که شده باید سرمان را به عقب برگردانیم و ببینیم چه شده که حالا این جا هستیم و اوضاع اینی است که هست؟»حالا به گمان من، فکر کردن به گذشته، نقد آن و یا حتی ویران کردنش، می تواند چیزی را به ما اضافه کند که در پرتو آن بتوانیم قدمهای آینده را در فضای روشن تری برداریم. یا لااقل بدانیم آخر و عاقبت این قدمی که بر می داریم، چیست.

 
شاید بسیاری از خانومها از نگاه شما به زن در کتاب انتقاد کنند. به نظر خودتان نگاه شما به زنها انتقادآمیز بوده است؟

  قصد من در این کتاب نه نقد زنها بوده، نه مردها. نقد من بر رفتار و شخصیت ایرانی است. گمانم زن و یا مردی که در این رمان به تصویر کشیده شده، همان تصویری است که شاهدش هستیم. نمی دانم، شاید بعضی ها با یکی دو مثال بگویند غیر از این است و مثلاً نقش زنها در تاریخ و یا حیات اجتماعی مان طور دیگری بوده است. اما یک ساختمان با دو یا حتی صد تا آجر، ساختمان نمی شود. من هم در «مونالیزای منتشر» کل این ساختمان را در نظر داشته ام و نقد من بر کلیت این ماجراست.

 
و سؤال آخر؛ چرا این سالها داستانهای فاخر نویسنده های ما کمتر خوانده می شود؟ 

این هم یکی دیگر از آن امراضی است که دچارش هستیم! این روزها نه شرایط اجازه می دهد و نه غم نان و... که عده زیادی بتوانند با جمعیت خاطر بنشینند و مثلا «شازده احتجاب» را بخوانند. از طرفی، فکر می کنم کتابخوانی و عادت به کتاب، آدابی دارد که متاسفانه در جامعه ما بسیار کم رنگ است. گذشته از اینها در این بین به عقیده من، مسأله داستان فاخر یا غیر فاخر نیست، مسأله این است که جامعه ایرانی در مورد کتاب به حداقل ها راضی شده است.

عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی!

/ 7 نظر / 10 بازدید
جهان

خوشحالم که اولین نظر مال منه... آخ که انصافا با این گفتو گوتون کلی حال کردم و با حرفاتون.این دفه دمتون گرم... یه چیزی راجع به اون سوال خبرنگار که در مورد زن و نگاه شما بود بگم منم اوایل کتاب داشتم یه همچین دیدی پیدا میکردم که با پیش رفتن داستان و قاضی کردن کلاهم دیدم که خب ...خب به بعدشو تا حدی خودتون تو جواب خبرنگار گفتید مثل اینکه برعکس دعاهای ما قلم خیلی وقته از دستتون افتاده!عیب نداره ایشالا که دستتون از روی کیبورد نیفته...[خداحافظ]

مریمی

من یکی از بهترینای سال 87 میدونمش [لبخند]

مژده

مصاحبه رو خوندم . چند وقت پیش که کتابتان را خواندم می خواستم حرفهای زیادی را برایتان بنویسم . بی نهایت رمان را دوست داشتم . بی نهایت برایم جالب بود که هر فصل را می توان جدای از داستان خواند . ( البته این نظر منه شاید ! ) گفتم که می خواستم برایتان بنویسم اما تصمیم گرفتم یک بار دیگر کتاب رو بخونم و بعد بگم . کتاب هم دست دوستی به امانته . البته تکرار تعریف ها شاید شما رو دچار دلزدگی کرده باشه ولی بی نهایت زیبا بود ! پر از درد ، دردی که تمام شدنی نیست

خمسه

محظوظ شدیم برادر جان

دان- حقیقی

اين كه كتابي جايزه بگيرد دليل بر خوب بودنش نيست... البته نه اين كه موناليزا كتاب بدي باشد، رمان بدي باشد. اما بايد ديد كه رماني كه حالا از نظر متنقدين خوب است و به دنبال اين... عده اي از مردم هم از آن تعريف ميكنند( خوب ميدانيم كه ما ايراني ها اعتماد به نفس و صداقت درستي در بيان نظر و سليقه مان در باره ي هنر مطبوعمان، چه ادبيات چه معماري و ... نداريم.) كار كرد قابل قبولي هم در جامعه داشته يا نه. (هر كس ميگويد هنر مسئوليت اجتماعي... سياسي ندارد به عقلش شك كنيد.) به نظر من موناليزا نداشته... همين دو تا رمان فيليپ راث خيلي بيشتر از تمام رمان ها و داستان هاي سال 87 88 كنش اجتماعي داشتند... آن هم در جامعه ي تهراني ... كارهاي راث چه دارند كه رمان شاهرخ گيوا ندارد؟ رمان هاي براهني و گلشيري هم نداشتند.

ماه تی تی

سلام. من یه خورده تو خوندم مصاحبه ها تنبلم. اما خط اولش را که خوندم یعنی 2000 نفر رمان مونالیزا را خوندن یه دفعه عدد جمعیت ایران توی مغزم شروع به کوبیدن کرد. روزانه چند نفر توی این مملکت گل و بلبل پیتزا می خورن؟ از سال 87 که چاپ اول مونالیزا بوده 2000 نفر خوندنش و این رقم به نظر گزارشگر عدد خوبیه! از ماست که بر ماست ...