نـــویز (Noise)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چند روز پیش با یکی از دوستان توی خیابانی از خیابان های دودناک تهران قدم می زدیم که ناگهان، یکهو، یکمرتبه، فی البداهه و در عین حال بی ربط برگشت و پرسید:« خــــــــــب، کار تازه؟»

این "خب" را بد جور کشید و منظورش این بود که کتاب تازه چه خوانده ام یا چه نوشته ام؟ گفتم:« این اواخر چیز دندانگیری نخوانده ام و اصلا تازه گی ها دل و دماغ خواندن کارهای ایرانی را هم ندارم.»

    راستش این دو ـ سه سال اخیر جهت و سوی مطالعه کتاب هایم بیشتر به سمت داستان های ایرانی بوده است. اما همین که کمی درمورد کتاب هایی که خوانده ام فکر می کنم، می بینم در این مدت چیز قابل توجهی نصیبم نشده است. همین بود که من هم یکهو کاسه کوزه را بهم ریختم و به آن دوست گفتم:« سرخورده ام و می خواهم یک مدتی طرف داستان های ایرانی نروم.» این ها را در حالی می گفتم که یک جلد کتاب" علائم حیاتی یک زن" زیر بغلم بود. این رمان به قلم سه نویسنده زن است که در ابتکاری جالب هر سه با هم آن را نوشته و سر و سامان داده اند: فرزانه کرم پور، مهناز رونقی و لادن نیکنام. این سه نویسنده پیش از این هم کتاب ها و مقالات مستقلی را منتشر کرده اند.

القصه، نه به آن ادعا که " دیگر نمی خواهم داستان ایرانی بخوانم"، و نه به این که همان شب به محض بازگشت به خانه شروع کردم به خواندن رمانی که ذکرش گذشت! در وهله اول طرح روی جلد و شکل و شمایل کتاب نظرم را گرفت. مثل اغلب اوقات، طرح چشمگیر روی جلد، فونت مناسب و وسواس نشر ققنوس برای ارائه مطلوب کتاب ها، یک بار دیگر باعث شده تا یک جلد کتاب تو دل برو به بازار عرضه شود.( این هم تبلیغ کتاب!)

الغرض؛ "چه می خواستم بگویم؟" آها! می خواستم بگویم که تا دو سه روز بعد ته این کتاب را در آوردم و در نهایت به صفحه آخر که رسیدم، به این سه نویسنده گفتم:" آفرین خوب بود." البته منظورم از "خوب" این نیست که بی نقص بود، که در این جا قصدم نقد آن مکتوب مستطاب نیست. اما جانم برایتان بگوید که این جمله "آفرین خوب بود" جمله ای ست که این چند سال اخیر بارها و بارها بعد از خواندن داستان های ایرانی، بی اختیار بر زبانم جاری شده. واقعیت این است که توی یک دهه اخیر نویسنده های زیادی ظهور و بروز کرده اند که اغلب آنها به نثر شسته رفته و تکنیک های داستانی مسلط هستند. و به گمانم تعداد زیادِ نویسنده های مسلط به ابزار کلمه، می تواند دلگرمی ای باشد برای سینه چاکان و دلباختگان و سیمرغان عرصه داستان نویسی. اما من یکی در طالع این داستان های مسلط به تکنیک و نثر، یک حفره بزرگ، حفره که چه عرض کنم یک سیاهچاله عظیم می بینم. در این سال ها بسیاری از نویسندگان توانسته اند به لحاظ شکلی داستان های خوب و یا حتا بسیار خوبی را به مخاطبانشان عرضه کنند. ( تاکید می کنم، تنها به لحاظ شکلی) اما این فقط ظاهر و شمایل آثار است که شاید عده ای را سرخوش کند و دادار و دودور به راه بیاندازند که "آی آدم ها یک نفر در آب دارد می کند شنای پروانه و قورباغه و کرال پشت را چنان اجرا می کند که..." قص الی هذا. اما مسئله این است که اغلب شناگرانی که در این دریای بسیط دست و پای دایم می زنند، به ژرفنای هولناک آن چندان فرو نمی شوند؛ یا کپسول اکسیژن ندارند یا مستغنی از دُر و صدف خفته در کف دریا هستند!

راستش را بخواهید من یکی داستان ناب را در اندیشه و تعمق نویسنده آن در هستی می بینم؛ در کشف و شهود یک آنِ داستانی می بینم. داستان ناب را اثری می دانم  که در لایه های خرد آدمی نفوذ کند و او را به تامل وادارد. پرسشی هستی شناسانه مطرح کند، تلنگری بزند بر باورهای رایج، و یا یک چندی مخاطب خود را وادار به اندیشیدن بکند. اما کو و کجا و دریغ! سیاهچاله ای که گفتم درست همین جاست. در این دو ـ سه سال اخیر از نویسندگان نوظهوری که در این یک دهه اثری ارائه کرده اند داستان های زیادی خوانده ام. ظاهرا همگی شناگران ماهری شده ایم و سطح این دریا را به نوای بربط و چنگ جوایز، رقص کنان و پای کوبان طی می کنیم. اما کو نشانی از غواصانی مانند هدایت و گلشیری و ساعدی و ... که اینان اگر بر مسند بزرگان نشانده شده اند، نه فقط به دلیل تسلطشان بر شکل و ظاهر اثر هنری که در پویش آنها در عمق و ماهیتِ امکان و هستی است.

     راسـتش اغلب بعد از خواندن داســتان های این نسل نوظهور  آن ســیاهچاله ای کـه گـفتم چــنان آزارم می دهد که مجبور می شوم بروم سراغ نویسنده های خارجی یا نامداران اسبق خودمان و دوباره و چندباره آثار آنها را مرور کنم تا بلکه بخشی از این سیاهچاله بویناک محو شود. چندان درک درستی ندارم که این وسط چه اتفاقی در حال رخ دادن است. وقتی سن و سال و این پارامترهای ظاهری نویسندگان صاحب اندیشه را در هنگام خلق آثار خلاقه اشان، با سن و سال نویسندگان این نسل نوظهور قیاس می کنم، باز می بینم این نسل حداقل تا به حال باید هفت ـ هشت تایی کتاب درست و درمان و تامل برانگیز ارائه کرده باشد. اما چه کنم که: من آنم که رستم بود پهلوان. ( این یکی را به خودم هم می گویم و سوزن و جوالدوز را از نظر دور نکرده ام!) 

اگر بخواهم فشارها و محدودیت هایی که از جانب حکومت بر آزاد اندیشان وارد می شود را بهانه کنم، باز می بینم توی این مملکت تا بوده همین بوده و فشارها هم بهانه ای بیش نیست.

اگر بخواهم و اگر بخواهم... خلاصه این که حالاحالاها نمی توانم خوش بین باشم به مقوله داستان و داستان نویسی. هر چند که این روزها حالی دارم که دائم با خودم غرولند می کنم: گور پدر داستان، انسانم آرزوست!

/ 6 نظر / 25 بازدید
فرهنگ

قبول دارم نظرت را البته به دلايل زير: - نويسندگي در ايران حرفه‌اي نيست. نويسندگان ما دكتر و مهندس و بقال و دلاكند در اصل و گاهي وقت هم بشود چيزهايي مي‌نويسند.( يكيش خودم) - صرفنظر از بهانه تراشي‌، نويسنده به خاطر خيلي از موانع كه خودت هم مي‌داني نمي تواند فكرش و نظرش را عريان كند. اينجا تلنگر زدن به انديشه را نمي‌پسندند. دوست ندارند انديشه ها تكان بخورد. اگر هم دوست داشته باشند، تكان در يك جهت خاص را مي‌پسندند. اين است كه نويسنده عزيز در اولين گام و قبل از هر مميزي خارجي، خودش را سانسور مي‌كند، چون نكند ديگران ترتيبش را مي‌دهند. - درست است غم نان گاهي آدمها را فيلسوف مي‌كند. اما بيشتر وقتها سطح افكار را بسته مي‌كند. ديگر دل و دماغي براي رفتن به عمق نمي‌گذارد. يادش بخير مرحوم امين پور نصيحتي به من كرد كه صد داستان بخوان بعد يكي بنويس. در كدام وقت؟ كدام حوصله؟. اين‌روزها حتي نويسنده ها هم كتاب كم مي‌خوانند.

شیخ پشم الدین

چنانچه جسارت نباشد حضور انور جناب منور الفکر فرهنگ میرزا عارضم که: - این مصداقی که جنابعالی در دنباله ی جمله ی نخست آورده اید لاجرم مفهوم آن جمله را بدین جهت تغییر می دهد که: نویسندگی در ایران "حرفه" نیست. مبحث "حرفه ای" بودن مقوله ی دیگریست جانم! - مگر در زمان پهلوی تلنگر زدن به اندیشه روا بود؟ اما چگونه بود که این و آن توانستند و زدند و ماندند؟ یکی از آن حضرات هم همین جناب هدایت خودمان! - شما کجای دنیا سراغ دارید که غم نان سبب فلسفیدن شخصی شده باشد که اگر چونین بود خیلی بیشتر از بیش مردم ما, اکنون فیلسوف بودند! از قضا این مرفه ین منورالفکراند که در این مقولات از همه بیشتر شلنگ تخته می اندازند و همیشه ی خدا هم نالانند!

رضا جوانروح

سلام دوست من این مشکلی که شما از آن دم می زنید ، فقر عمق معنایی در روایت های نویسندگان جدید، به نظر من ناشی از عدم مطالعه وغور در متون فلسفی و علوم انسانی است. تفکر در باب هستی و ماهیت و انسان و تدبر و سیر تجربیات پیشینیان ، چیزی است که از سوی نویسندگان امروزین بی توجهی می شود. اما باز هم تک و توکی داستان گوی با معنا در این برهوت کم عمقی اندیشه پیدا می شود؛ یزدان بد - سارا سالار - شما ! ( بی تعارف)- شهسواری-محمودی-... راستی می خواهم نقدی در مورد مونالیزای منتشر و پرتره مرد ناتمام بنویسم. نظر اتان در مورد نقدی که به " شب ممکن " نوشتم چیست؟

جمیل

و قس علی هذا دوست من نه قص الی هذا

بي پدر خودشيفته

مجبور می شوم بروم سراغ نویسنده های خارجی یا نامداران اسبق خودمان و دوباره و چندباره آثار آنها را مرور کنم .......... داداش با این سن و سالی که شما داری, خب بایدم سلیقه ات با پیشینیان و فسیل شدگان جور باشه! خارج از شوخی باهات موافقم. زود بیا سفرنامه بنویس ببینم بر تو چه گذشت.