شاهرخ گیوا
|
||
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
انگار قبلا هم گفته ام گـُــه. همین نوشتنه را می گویم. بیخیال اصلا، نمینویسم چرا میگویم گـُــه. حتما باز چند نفری پیدا میشوند این گــهه را تعبیر به چُس ناله های روشنفکری کنند. بگذریم... شش ـ هفت نفر بودیم. قبل از غروب 5/5/89 جمع شدیم بر سر یک میز. گِـرد بود میزه و شیشهای کـَـلکثیف هم داشت روی سطح چوبیاش. جا سیگاری نداشت اما. چهارتامان سیگار میکشیدیم و پرپر میزدیم که حالا چکار کنیم با تهسیگارها؟ کاملش را بپرسید میگویم هفتا بودیم. سایه و آفتاب بود میزه و دو سه تاییمان تا دمدمای غروب، آفتاب میکوبید پس کلهامان. یکیش خودم. ششتامان چیزکی نوشته و چاپیدهایم تا به حال! یکیمان نه، میگفت:" اولین کتابم یکی ـ دو ماه دیگر در میآید." لابد ته دلش هم غنج میرفت که به زودی میتواند قصههاش را در قالب کتابی لاغر لمس کند. یا مثل ششتای دیگر، خیال کتابش را میکرد توی جعبهآیینه کتابفروشیها. همین است خب. گـُــهه را میگویم. نوشتهه را. عجب روزی بود اما. از آن روزهایی که شاید یک بار اتفاق بیافتد و بعد هم بشود خاطرهای کوچک و غمناک و بچسبد کنج تاریک حافظه؛ بعد هم تا کی بشود دوباره یک روزی خاطرههه را بیرون بکشی از حافظه و فکر کنی که چرا دیگر نشد همین هفتا جمع بنشینیم بر سر همان میز؟ اَه، عجب روزی بود. دو تامان گفتند:" تا یکی ـ دو ماه دیگر میرویم آنور آب." یکی کانادا را انتخاب کرده بود و شبهای طولانیش را و آن یکی به کانگروهای استرالیا فکر می کرد. دلم گرفت یکهو. از این هفتا، دو ـ سه تامان هم یواشکی در پس و پناه ذهن امکان رفتن را مزمزه میکردیم. یکیش خود من! همین وسطا بود یاد سئوال معلمی از شاگردش افتادم.
معلم می پرسد:" بگو ببینم اگر نـــه تا پرنده روی شاخه های درخت نشسته باشند و یکی از آنها را با سنگ بزنیم، چند تا پرنده روی درخت باقی می ماند؟"
شاگرد جواب می دهد:" هیچی آقا. یکی می افتد و بقیه می پرند!"
چرا داریم این طور دور میشویم؟ چندتامان ماندنی میشویم سر آخر؟ دلم گرفت، بدجور. دیگر نمیشود هفتایی جمع شد دور همان میز و از قصه، از گـُـهه حرف زد. استرالیا دور است، کانادا هم؛ خیلی دور، خیلی...